|
السلام علیک یا سلطان خراسان کرامات امام هشتم
|
ولادت پیامبر اکرم پیامبر نور ورحمت وامام جعفر صادق علیه السلام واغاز هفته وحدت برهمه ی شیعیان جهان مبارکباد.........
[ شنبه 27 آذر 1395 ] [ 14:27 ] [ مریم محمدی ]
[
ارسال نظر(0)
]
زندگینامه کامل امام زمان حضرت مهدی (عج)
آخرین امام شیعیان در پانزدهم ماه شعبان 255 ق، علی رغم مراقبت های ویژه مأموران حکومت عباسی، در خانه امام عسکری علیه السلام چشم به جهان گشودند. تولد مخفیانه آن حضرت بی شباهت به تولد حضرت موسی علیه السلام و حضرت ابراهیم خلیل علیه السلام نیست.
زندگينامه امام زمان، حضرت مهدي (ع)نام: محمد بن الحسن القاب امام زمان حضرت مهدی (عج):مهدى، خاتم، منتظر، حجت، صاحب الامر، صاحب الزمان، قائم و خلف صالح.
ولادت امام زمان حضرت مهدی (عج):وی یگانه فرزند امام عسکری علیه السلام یازدهمین امام شیعیان است. امام زمان حضرت مهدی (عج) در سحرگاه نیمه شعبان 255 ق در سامرّا چشم به جهان گشود و پس از پنج سال زندگی تحت سرپرستی پدر، و مادر بزرگوارشان نرجس خاتون، در سال 260 ق به دنبال شهادت حضرت عسکری علیه السلام ـ همچون حضرت عیسی علیه السلام و حضرت یحیی علیه السلام که در سنین کودکی عهده دار نبوّت شده بودند ـ در پنج سالگی منصب امامت شیعیان را عهده دار شدند. آن بزرگوار پس از سپری شدن دوران غیبت با تشکیل حکومت عدل جهانی احکام الهی را در سرتاسر زمین حاکمیت خواهد بخشید. سیمای امام زمان حضرت مهدی (عج)پیامبر اکرم(ص) و ائمه اطهار علیهم السلام هر کدام در سخنان خود به اوصاف امام مهدی(عج) اشاره کرده اند. حضرت امام رضا علیه السلام در توصیف ویژگی های چهره و سجایای اخلاقی و ویژگی های برجسته آن حضرت می فرمایند: «قائم آل محمد(عج) هاله هایی از نور چهره زیبای او را احاطه کرده است رفتار معتدل و چهره شادابی دارد. از نظر ویژگی های جسمی شبیه ترین فرد به رسول خدا(ص) است. نشانه خاصّ او آن است که گرچه عمر بسیار طولانی دارد، ولی از سیمای جوانی برخوردار است؛ تا آن جا که هر بیننده ای او را چهل ساله یا کمتر تصور می کند. از دیگر نشانه های او آن است که تا زمان مرگ با وجود گذشت زمان بسیار طولانی هرگز نشان پیری در چهره او دیده نخواهد شد».
دوران زندگی امام زمان حضرت مهدی (عج)دوران زندگی امام زمان حضرت مهدی (عج) به چهار دوره تقسیم می شود: 1) از تولد تا غیبت امام زمان حضرت مهدی (عج):امام زمان حضرت مهدی (عج) پس از تولد حدود پنج سال تحت سرپرستی پدر بزرگوارشان امام عسکری علیه السلام به صورت نیمه مخفی زندگی کردند. یکی از کارهای بسیار مهمی که حضرت امام حسن عسکری علیه السلام در این دوره انجام دادند این بود که امام زمان حضرت مهدی (عج) را به بزرگان شیعه معرفی کردند تا در آینده در مسئله امامت دچار اختلاف نشوند. 2) غیبت صغری امام زمان حضرت مهدی (عج):پس از شهادت حضرت امام حسن عسکری علیه السلام در سال 260 ق دوره غیبت صغری آغاز شد و تا سال 329 ق ادامه پیدا کرد. در این دوره امام زمان حضرت مهدی (عج) از طریق چهار نائب به ادامه امور مردم می پرداختند. 3) دوره غیبت کبری امام زمان حضرت مهدی (عج):این دوران از سال 329 ق شروع شد و تا زمانی که خداوند مصلحت بدانند ادامه خواهد داشت در این دوره پاسخ به پرسش ها و احکام مردم بر عهده نایبان عام آن حضرت است و حضرت نایب خاصی برای این دوره معرفی نکرده اند. 4) دوره حکومت امام زمان حضرت مهدی (عج):پس از ظهور، امام زمان حضرت مهدی (عج) بر اساس احکام اسلام حکومت واحد جهانی تشکیل خواهند داد که در سایه آن سرتاسر عالم پر از عدل و داد خواهد شد. صورت و سيرت امام زمان حضرت مهدی (عج)چهره و شمايل حضرت مهدي ( ع ) را راويان حديث شيعي و سني چنين نوشته اند چهره اش گندمگون ، ابرواني هلالي و كشيده ، چشمانش سياه و درشت و جذاب ، شانه اش پهن ، دندانهايش براق و گشاد ، بيني اش كشيده و زيبا، پيشاني اش بلند و تابنده . استخوان بندي اش استوار و صخره سان ، دستان و انگشتهايش درشت .گونه هايش كم گوشت و اندكي متمايل به زردي - كه از بيداري شب عارض شده -بر گونه راستش خالي مشكين . عضلاتش پيچيده و محكم ، موي سرش بر لاله گوش ريخته ، اندامش متناسب و زيبا ، هياتش خوش منظر و رباينده ، رخساره اش در هاله اي از شرم بزرگوارانه و شكوهمند غرق . قيافه اش از حشمت و شكوه رهبري سرشار .نگاهش دگرگون كننده ، خروشش درياسان ، و فريادش همه گير " .حضرت مهدي صاحب علم و حكمت بسيار است و دارنده ذخاير پيامبران است . وي نهمين امام است از نسل امام حسين ( ع ) اكنون از نظرها غايب است . ولي مطلق و خاتم اولياء و وصي اوصياء و قائد جهاني و انقلابي اكبر است . چون ظاهر شود ، به كعبه تكيه كند ، و پرچم پيامبر ( ص ) را در دست گيرد و دين خدا را زنده و احكام خدا را در سراسر گيتي جاري كند . و جهان را پر از عدل و داد و مهرباني كند .حضرت مهدي ( ع ) در برابر خداوند و جلال خداوند فروتن است . خدا و عظمت خدا در وجود او متجلي است و همه هستي او را فراگرفته است . مهدي ( ع ) عادل است و خجسته و پاكيزه . ذره اي از حق را فرو نگذارد . خداوند دين اسلام را به دست او عزيز گرداند . در حكومت او ، به احدي ناراحتي نرسد مگر آنجا كه حد خدايي جاري گردد .مهدي ( ع ) حق هر حقداري را بگيرد و به او بدهد . حتي اگر حق كسي زير دندان ديگري باشد ، از زير دندان انسان بسيار متجاوز و غاصب بيرون كشد و به صاحب حق باز گرداند . به هنگام حكومت مهدي ( ع ) حكومت جباران و مستكبران ، و نفوذ سياسي منافقان و خائنان ، نابود گردد . شهر مكه - قبله مسلمين - مركز حكومت انقلابي مهدي شود . نخستين افراد قيام او ، در آن شهر گرد آيند و در آنجا به او بپيوندند ...برخي به او بگروند ، با ديگران جنگ كند ، و هيچ صاحب قدرتي و صاحب مرامي ، باقي نماند و ديگر هيچ سياستي و حكومتي ، جز حكومت حقه و سياست عادله قرآني ، در جهان جريان نيابد . آري ، چون مهدي ( ع ) قيام كند زميني نماند ، مگر آنكه در آنجا گلبانگ محمدي : اشهد ان لا اله الا الله ، و اشهد ان محمدا رسول الله ، بلند گردد .در زمان حكومت مهدي ( ع ) به همه مردم ، حكمت و علم بياموزند ، تا آنجا كه زنان در خانه ها با كتاب خدا و سنت پيامبر ( ص ) قضاوت كنند . در آن روزگار ، قدرت عقلي توده ها تمركز يابد . مهدي ( ع ) با تاييد الهي ، خردهاي مردمان را به كمال رساند و فرزانگي در همگان پديد آورد ... .مهدي ( ع ) فرياد رسي است كه خداوند او را بفرستد تا به فرياد مردم عالم برسد .در روزگار او همگان به رفاه و آسايش و وفور نعمتي بيمانند دست يابند . حتي چهارپايان فراوان گردند و با ديگر جانوران ، خوش و آسوده باشند . زمين گياهان بسيار روياند آب نهرها فراوان شود ، گنجها و دفينه هاي زمين و ديگر معادن استخراج گردد . در زمان مهدي ( ع ) آتش فتنه ها و آشوبها بيفسرد ، رسم ستم و شبيخون و غارتگري برافتد و جنگها از ميان برود .در جهان جاي ويراني نماند ، مگر آنكه مهدي ( ع ) آنجا را آباد سازد .در قضاوتها و احكام مهدي ( ع ) و در حكومت وي ، سر سوزني ظلم و بيداد بر كسي نرود و رنجي بر دلي ننشيند .مهدي ، عدالت را ، همچنان كه سرما و گرما وارد خانه ها شود ، وارد خانه هاي مردمان كند و دادگري او همه جا را بگيرد . اصحاب و ياران امام زمان حضرت مهدی (عج):1. عثمان بن سعيد عمروى (متوفاى سال 265 ق.).
|
|
آستان قدس رضوی با حضور در دهمین نمایشگاه رسانه های دیجیتال، خدمات گوناگون این نهاد در فضای مجازی را در معرض دید علاقه مندان قرار داده است.
1395/8/4 سه شنبهبه گزارش آستان نیوز، در این نمایشگاه که تا پایان این هفته در مصلی امام خمینی(ره) تهران پذیرای علاقه مندان خواهد بود، امکان زیارت آنلاین بارگاه منور حضرت رضا(ع) از طریق سایت رضوی تی وی برای بازدید کنندگان فراهم شده است.
هم چنین در غرفه آستان قدس رضوی که در راهرو اصلی نمایشگاه در شبستان مصلی واقع شده، محصولات فرهنگی متبرک آستان قدس رضوی و بروشورهای مربوط به معرفی بیش از 50 سایت زیر مجموعه پرتال جامع آستان قدس رضوی به مراجعه کنندگان ارائه می شود.
علاوه بر این، در این غرفه تلاش شده است با پخش نماهنگ و عطر ویژه حرم مطهر رضوی، عطر و بوی آستان ملائک پاسبان رضوی در نمایشگاه منتشر شود.
یادآور می شود؛ پرتال جامع آستان قدس رضوی به نشانی اینترنتی www.aqr.ir خدمات گوناگونی را در زمینه های زیارتی، فرهنگی، اطلاع رسانی، معرفی آستان قدس رضوی، درمانی، اجتماعی و .... در قالب های گوناگون به مخاطبان ارائه می دهد.
اگر امامى نباشد، مردم از عبادت غیر خدا ایمن نمی مانند؛ چون امام حافظ دین و عقاید مذهبى مردم است و اگر امام نبود، خرافه ها و بدعت ها در بین مردم رایج و انحراف و گمراهى فراگیر مى شد. امروزه نیز زمین ...
| حرکت در سایۀ امامت راه گشاست و هر راهی غیر از راه معصومان (علیهم السلام) بیراهه است. |
| معرفت و شناخت خدا آن است که مردمِ هر روزگار، امام و پیشوایی را که اطاعتش بر آنها واجب است، بشناسند. |
| قیام مهدی موعود (عجل الله تعالی فرجه الشریف) قطعی است و حکومت او، تنها حکومتی است که می ماند و ثمره اش کمال علم و معرفت در سایۀ حکومت سراسر عدل مهدوی است. |
توانگران باید همیشه در حال تضرع باشند و از خدا بترسند و حقوق واجب شرعی شان را بدهند تا روزی مانند فقیران، مستحق زکات نشوند.» از ربا نهی می کرد و آن را عامل نابودیِ اموال می دانست.ربا را برای این حرام...
سراسر زندگانى حضرت ثامن الحجج امام رضا (علیهم السلام) مشحون از رهنمودهایى در اخلاق و تعلیم و تربیت است که در این نوشتار به برخی از آنها اشاره می کنیم.
نظم
نظمش مشهور بود؛ مثلاً مسواک دانی داشت که پنج مسواک در آن بود. بر هر یک نام یکی از نمازهای پنج گانه را نوشته بود و هنگام هر نماز، با یکی از آن ها مسواک می زد. [1]
مدیریت زمان
به مدیریت زمان سفارش می کرد: «بکوشید روزتان را در چهار بخش تنظیم کنید: بخشی برای عبادت و خلوت با خدا، بخشی برای تأمین معاش، بخشی برای معاشرت و مصاحبت با برادران و بخشی برای تفریح. از نشاطِ به دست آمده از تفریح، نیرویی برای انجام وظیفه در بخش های دیگر به دست می آورید.» [2]
مشورت
به مشورت با دیگران سفارش می کرد. در پاسخ به این سؤال که «با چه کسی می توان مشورت کرد»، توصیه می کرد با فرد ترسو مشورت نکنند؛ چون که کارها را دشوار جلوه می دهد و بدین وسیله فرد را از انجام دادن کارهای مهم باز می دارد. همچنین می گفت با فرد بخیل هم مشورت نکنند؛ زیرا مشورت گیرنده را از هدفش که کمک به دیگران است، باز می دارد. از مشورت با حریص هم نهی می کرد؛ چون او برای جمع آوری ثروت یا کسب مقام، ستم کردن را در نظر مشورت گیرنده خوب جلوه می دهد.[3] نصیحت می کرد: «قبل از شروع هر کاری، دربارۀ آن خوب تأمل کنید تا پشیمان نشوید.» [4]
| بکوشید روزتان را در چهار بخش تنظیم کنید: بخشی برای عبادت و خلوت با خدا، بخشی برای تأمین معاش، بخشی برای معاشرت و مصاحبت با برادران و بخشی برای تفریح. |
فعالیت اقتصادی
کوشش در راه کسب مال را اجتناب ناپذیر می دانست: «مردم ناگزیرند برای زندگی شان تلاش کنند؛ پس کوشش در راه کسب مال را ترک نکنید.»[5] ارزش معنوی کار در نظرش آن قدر بود که مقام کارگر را فراتر از مقام جهاد کنندگان در راه خدا می دانست: «آن که با کار و کوشش دنبال مواهب زندگی برای تأمین خانواده اش باشد، پاداشی بزرگ تر از پاداش مجاهدان راه خدا دارد.»[6] خدا را مالک حقیقی جان ها و مال ها و دیگر چیزها می دانست و بر این بود که آنچه در دست مردم است، عاریه است.[7] کم فروشی، ریخت و پاش، خیانت، ربا خوری و... را نهی می کرد.[8] بر پرداخت زکات تأکید می کرد و سرّ وجوبش را تأمین زندگی فقیران می دانست.[9] می فرمود: «خدا در اموال ثروتمندان، حقوقی برای فقیران معیّن کرده است...؛ از این رو اگر توانگران از مال خودشان حق فقیران و نیازمندان را ندهند، اموالشان در معرض نابودی خواهد بود.»[10] بر آن بود که خدا مردم سالم را مکلف کرده است به بیماران و افراد ناتوان و گرفتار رسیدگی کنند؛ چون قرآن مجید چنین فرموده است: «لَتُبْلَوُنَّ فِی أَمْوالِکُمْ وَ أَنْفُسِکُمْ»[11] (قطعاً دربارۀ مال ها و جان هایتان امتحان می شوید.) [12]
به توانگران و ثروتمندان توصیه می کرد با فقیران و نیازمندان، مهربان باشند و به آن ها کمک و با آن ها همراهی کنند و در امور دینی یاری شان دهند.[13] زکات را تذکری برای مال داران می دانست که باید از آن پند بگیرند و به فکر نیازمندان باشند: «ثروتمندان باید خدا را سپاسگزار باشند که به آن ها نعمت و ثروت ارزانی کرده است. توانگران باید همیشه در حال تضرع باشند و از خدا بترسند و حقوق واجب شرعی شان را بدهند تا روزی مانند فقیران، مستحق زکات نشوند.»[14] از ربا نهی می کرد و آن را عامل نابودیِ اموال می دانست.[15] ربا را برای این حرام می دانست که با رباخواری، کار خوب از میان می رود و مال ها تلف می شود و مال داران به سود گرفتن روی می آورند و وام دادن و پرداختن به کارهای واجب و انجام کارهای نیک را فراموش می کنند. می فرمود: «در همۀ این ها، تباهی و ستم [بر قرض گیرندگان] و نابودی اموال [مردم] است.»[16] برای ثروت اندوزی حداقل یکی از این پنج خصلت را «باید» می شمرد: بخیل بودن، داشتن آرزوی دور و دراز، حریص بودن به دنیا، قطع صلۀ رحم و فدا کردن آخرت برای دنیا.[17] بدترینِ مردم از نظر زندگی اقتصادی را کسانی معرفی می کرد که با معاش خود برای دیگران معاشی نسازند و کسی در پرتو زندگی آن ها زندگی نکند.[18] می فرمود: «نخستین کسی که وارد آتش می شود، ثروتمندی است که حقوق مالی اش را ادا نکند.» [19]
| آن که با کار و کوشش دنبال مواهب زندگی برای تأمین خانواده اش باشد، پاداشی بزرگ تر از پاداش مجاهدان راه خدا دارد. |
توجه به مشکلات یاران
درخواستی را که می توانست انجام بدهد، اصلاً ردّ نمی کرد.[20] مردم، خیلی از مسائل و نیازمندی هایشان را با او مطرح می کردند و او نیز به راحتی و با مهربانی برای برآوردن خواسته شان اقدام می کرد. ابو محمد غفاری میگوید: قرض سنگینی برایم پیش آمد و خیلی غمگین شدم. برای ادای این دِین، به جز علی بن موسی، کسی را سراغ نداشتم. یکی از روزها صبحِ زود خدمتش رسیدم و پس از گرفتن اجازۀ ورود، به حضورش مشرّف شدم. همان ابتدا فرمود: «ابو محمد، از خواسته ات اطلاع دارم و باید قرض تو را بپردازم.» شب که شد، غلامش افطار آورد و افطار کردیم. فرمود: «ابو محمد، شب در اینجا می خوابی یا می روی؟» عرض کردم: «سید و سرور من، اگر نیازمندی ام را رفع کنی و من بروم، بهتر است.» در این هنگام، دست خود را زیر فرش برد و مُشتی از زیر آن برداشت و به من داد. از منزل آن حضرت که بیرون آمدم، نزدیک چراغی رفتم و به آنچه مرحمت کرده بود، نگاه کردم. معلوم شد که آن ها دینارهای سرخ و زرد هستند. اولین دیناری که دیدم، رویش نوشته بود: «ابو محمد، این، ۵۰ دینار است. از آن، ۲۶ دینار را برای قرضت و ۲۴ دینار را برای مخارج خانواده ات مصرف کن.» صبح که شد، از آن دینار مخصوص اثری نبود. [21]
منبع: کتاب بر مدار آفتاب؛ ترسیم زندگی بر مدار حیات رضوی، معاونت تبلیغات و ارتباطات اسلامی آستان قدس رضوی
بوي خوش مادر
نام شفا يافته : هاجراسكندريان .۱۵ساله .
اهل : نوده چناران .
نوع بيماري : سكته .
تاريخ شفا : 25/9/1375
مادر كه مرد ، چراغ شادي خانه ما خاموش شد . وقتی پيكر بي جانش را دردل خاك سرد گورستان جاي می دادند ، آرزو كردم كاش همراه وی درخاک می شدم و فراق و هجران مادر را نمی دیدم. به او وابستگی شدیدی داشتم . آنگونه که حتی یک روز هم نمی توانستم از وی جدا بمانم . اما چه کنم که خاك سرد گورستان , جسم مادرم را برای همیشه از نگاه گريانم پنهان کرد .
همینکه خاک برجسم بی جان مادر ریختند, خود را بر مزارش افکندم و فریاد زدم :
- نه . او را از من جدا نکنید .من بدون مادر می میرم .خواهش می کنم, دست نگهدارید . خاک نریزید. بگذارید یکبار دیگر او را ببینم .
چند زن جلو دویدند و زیر بازوهایم را گرفتند , مرا از مزار مادر جدا کردند و با خود به کناری بردند. امامن همچنان فریادمی زدم و با صدای بلند می گریستم .بيكباره سوزشی در سینه ام حس کردم و دردی همه اندامم را فرا گرفت . سرم گیج رفت , چشمانم را پرده ای سیاه پوشاند و دیگر چیزی نفهمیدم .
وقتي به هوش آمدم , دربيمارستان بودم . پدربا لباس سياه عزاي مادر, بربالينم نشسته بود و آرام می گریست . خواستم از جا بر خیزم , اما نتوانستم . آمدم حرفی بزنم , زبانم بند آمده بود . پدرکه متوجه حالات من شد , اشکهایش را پاک کرد, به زور لبخندی زد و با مهربانی گفت :
- چیزی نیست . انشااله خوب می شی . فعلا باید استراحت کنی .
من نيز چنین گمانی داشتم , اما چند روزی که گذشت, از حرفهای دکتر, و گریه های مداوم پدر , فهمیدم قضیه جدی تر از اين حرفهاست و فلج نيمه بدن و زبانی که قدرت تكلم خود را از دست داده است , دیگر خوب شدنی نیست .
پس از چند روز ،از بيمارستان مرخص شدم, اما هیچ تغییری در احوالم پدید نیامده بود . هنوزهم به سختي قدم برمي داشتم و زبانم در اختیارم نبود.به محض آنکه از بیمارستان بیرون آمدیم , پدرم اتومبیلی را کرایه کرد و به سمت مشهد حرکت کردیم . يك حس دروني در من مي گفت : دراين سفرخير و بركتي نهفته است .
با ديدن بارگاه ملكوتي امام (ع), بغضم تركيد و با دلی شكسته به درد دل با امام مشغول شدم . مي دانستم امام حرف دلم را مي شنود . پس او را واسطه قرار دادم تا از خدا بخواهد که سفره شفایش رادر خانه پر از امید دل من بگستراند . به استغاثه نشستم و دلم را دخيل عنایتش کردم . آنقدرگريستم تا خواب چشمانم را ربود ، در خواب , هاله اي از نور ديدم كه به سويم آمد و از ميان انوار درخشان , چهره اي مقدس و زيبا به رويم لبخند زد . آقايي سبز پوش با محاسني سفيد و زیبا , آرام و با طمانینه به من نزدیک شد و دست بر پیشانی ام گذاشت . گرمای کرخ کننده ای همه وجودم را پر کرد. صدایی از نور برخاست و با مهربانی گفت:
- سلام دخترم . خوش آمدی . از من چه می خواهی ؟
به پايش افتادم و ملتمسانه گفتم:
- : شفا می خواهم آقا .
گریستم و ادامه دادم :
- : يا امام رضا( ع), ترا به جان مادرت زهرا (س), شفایم بده. مگذار پدر پیرم غصه بخورد . غم فراق مادر او را درهم شكسته است , مگذار غصه بیماری من بیش از این خوردش كند . يا امام غریب, ترا به جان .....
هنوز مشغول استغاثه بودم و با امام(ع) درد دل مي كردم , كه صدايي دوباره از میان نور بگوش رسید ، صدايي كه روح بخش و روحاني بود ، صدايي كه التيام بخش همه دردهايم شد :
- : تو شفا گرفته اي . برخيز و برو .
دلم لرزيد. آيا باور كنم ؟ آ يا شفا گرفته ام ؟ چشمانم را بازكردم و ملتهب و نگران , طناب نيازي را كه پدر بر شبكه هاي ضريح گره بسته بود ، كشيدم. طناب برمشبكهاي ضريح سرخورد و فرو افتاد . ازخوشحالي فريادي كشيدم . از جا برخاستم و به سوی پدر و خواهرم كه کمی آنسوتر در حال نماز و نیایش بودند دویدم .آنها شنيدند كه من با زبان خودم فرياد زدم :
-: السلام عليك يا امام رضا (ع). السلام عليك يا ضامن آهو .
ولوله اي برپا شد ، پدر با شادماني ازجا برخاست و به سوي حرم دويد ، خواهرسربرسجده نهاد و با صدای بلند گریست . من درحلقه زائران عاشق گم شدم ، گويي آغوش هزاران مادر بر روي من گشوده شد. آغوش هایی که بوي مادر داشت . وه که چقدر جاي مادرخالي بو
رویای شیرین شفا
نام شفایافته : خانم ن – ب
نوع بیماری : سرطان خون
تاریخ شفا : 26/1/1383
سن در هنگام شفا : 33 ساله
شغل : خانه دار
اهل : آبادان – ساکن ماهشهر

زنگ ساعت یازده بار نواخت و با صدای کشدارش از خواب بیدارم کرد . اما نه ......, شاید این تصور اشتباه من بود که فکرمی کردم , عامل بیداری بی موقعم , صدای کشدار زنگ ساعت بوده است . من بعد از آنی که از خواب بیدار شدم , صدای ناقوس مانند ساعت را شنیدم و تعداد زنگهایش را شمردم ... یک ....دو ... سه ... , .... نه ... ده .... یازده .
بله , درست یازده بار نواخت و من صدای هر یازده زنگ ساعت را بصورت واضح شنیدم و نعداد آن را شمردم . پس زمانیکه ساعت به صدا در آمده بود, من بیدار بودم. آهان... حالا به خاطر آوردم . من تشنه بودم و عطش بر لبهایم نشسته بود, طلب آب کردم . مردی خوش چهره را دیدم که از سمت سقاخانه به سویم می آمد و پیاله ای آب در دست داشت . آب را به من تعارف کرد . پیاله را از دستش گرفتم و در چهره اش دقیق شدم . عجیب بود . مرد چهره ای نداشت و صورتش همه نور بود . از فرط عطش , پیاله آب را لاجرعه سر کشیدم و از مرد تشکر کردم . تنها لبخندی زدکه آرامشی در وجودم پدید آورد . مرد رفت و با رفتنش احساسی از سرما همه وجودم را پر کرد . انگار در رگهایم خونی سرد جریان یافته باشد , بدنم سرد سرد شده بود . از شدت لرز از خواب بیدار شدم و همزمان, ساعت حرم شروع به نواختن کرد . تعداد زنگهایش را شمردم . یازده بار نواخت . پس ساعت یازده شب بود . نگاهم را به اطراف چرخاندم . عده ای از دخیل بستگان حاجتمند و ملتجی , همچنان در خواب بودند و عده ای هم , مشغول نماز و راز و نیاز با خدا و التجا به امام (ع) .
با آنکه نیمی از شب گذشته بود , اما فضای صحن , همچنان زنده و پر ازدحام بود . صدای ذکر و دعایی پر سوز, پره های گوشم را نوازش می داد . نگاهم را به سمت صدا چرخاندم . همسرم بود که با اشک دعا می خواند .
- بیداری ؟
من پرسیدم و او نگاه خیسش را به سوی من چرخاند , لحظه ای در نگاهم مکث کرد و سپس پاسخ داد :
- آره. خواب به چشام نمیاد .
و پرسید :
- تو چطور ؟ چرا بیداری ؟
- من .... من خواب عجیبی دیدم .
- چه خوابی ؟
- خواب دیدم که تشنه ام . طلب آب کردم . مردی که صورتش نور بود و آستینهای بلندی داشت و قدش آنقدر بلند بود که گویی به آسمان می رسید , به سویم آمد و پیاله ای آب به من داد . در خواب , آب را نوشیدم و حالا که بیدار شده ام , احساس می کنم سیرابم . دیگه بر لبام عطشی نیست . بدنم تب ندارهو, و وجودم را دردی آزار نمیده . انگار آب شفا نوشیده ام .
همسرم خوشحال شد و با همه چهره اش خندید . سپس بی آنکه بخواهد , یک نوع زاری و التماس با شکوه , مثل عجز اشک در چشمانش هویدا شد و آرام گریست . نگاهم را از نگاهش برگرفتم تا آسوده و راحت بگرید و سنگینی دردی را که با بیماری لاعلاجم , سالها در وجودش کاشته بودم , از سینه اش خالی کند . نگاهم را به آسمان دادم و به ستاره ها که نعش خاموش شب را بر دوش می کشیدند و با چشمکهای بی شماره شان , آسمان را به مجمعه ای پر نور مبدل کرده بودند . پس از گذر زمانی به سکوت میان من و او , خنجر صدای بغض آلودش , پهلوی سکوت را درید و نگاه مرا متوجه خود کرد . شوهرم درحالیکه اشکهایش را پاک می کرد , گفت :
- فکر می کنی که رویای تو , رویای صادقانه باشه ؟
با تردید گفتم :
- امیدوارم .
دستهایش را بالا برد و زیر لب دعایی خواند .سپس به سمت من برگشت و با کلامی پر شتاب گفت :
- پاشو و نماز بخون . اگه عنایت خدا بر تو نازل شده باشه , باید سجده شکر بجای آوری .
از جا برخاستم و به سمت سقاخانه رفتم تا وضو بگیرم و سر به ستایش و ثنای خداوند , بر خاک بندگی او بنهم . نسیمی که از بالای گلدسته های حرم می وزید , بوی عود و عنبر داشت .
***
اوایل سال 82 بود که احساسی از ضعف و سستی بر من مستولی شد . به دکتر مراجعه کردم , و او دستور چند آزمایش داد . پس از آنکه آزمایش ها را انجام دادم و برگه های آنرا به نزدش بردم , لحظات زیادی را در سکوت گذراند و آنگاه , نگاه حیرانش را به من دوخت و خیلی قاطع گفت :
- باید بستری بشید . البته نه در اینجا . چون امکانات این بیمارستان برای تشخیص و معالجه بیماری شما اندکه. باید به اهواز مراجعه کنین .
در دلم درد و بدبختی را حس کردم . به گلویم عقده شد . توی دلم قورتش دادم و از دکتر پرسیدم :
- مگر بیماری من چیه ؟
از زیر طاق بست ابروان سیاهش, نگاه محزونی به نگاه نومید من افکند و گفت :
- هنوز کاملا مشخص نیست . باید آزمایش و بررسی بیشتری صورت بگیره .
سپس قلم را برداشت و نامه ای نوشت و مرا به بیمارستان گلستان اهواز معرفی کرد .
آنشب را تا صبح نخوابیدم و با افکاری مغشوش و در هم دست به گریبان شدم . آنقدر گریستم که چشمانم از شدت درد می سوخت . انگار سیخ داغ توی آن فرو کرده بودند . صبح که دمید , وقتی که خورشید محبت بی دریغش را با انوار طلایی خویش بر سر شهر ریخت , و همهمه یک روز نو , همه کوچه ها و خیابانها را پرکرد , بار و بنه سفر را بسته و با دلی مملو از تشویش و نگرانی , راهی اهواز شده بودیم .در اهواز دوباره مورد چند آزمایش دیگر قرار گرفتم و در نهایت دستور بستری شدن من در بیمارستان گلستان صادر شد .
همسرم وقتی به بالینم آمد , گرفته و ملول می نمود . علتش را جویا شدم , پاسخ درستی نداد . خستگی را بهانه افسردگی و ملالش خواند و سعی مرد از پرسشهای دوباره من بگریزد . در نگاهش یک جور دلواپسی و هراس می دیدم . اما هر آنچه تلاش کردم که دلیلش را بیابم , نتوانستم .
چند روزی را در بیمارستان سپری کردم , ولی در حالم هیچ تغییری صورت نگرفت . مرا به بیمارستان شفا, نقل مکان دادند , و در آنجا حقیقت تلخی بر من آشکار شد .
از گفتگوی در خلوت و آرام همسرم با دکتر , پی بردم که مبتلا به بیماری لاعلاجی شده ام که نام منحوسش سرطان است .
از دانستن این موضوع ناراحت شدم , ولی خودم را نباختم . می دانستم که خطرناکتر از بیماری , ترس از آن است .
دوسال با درد و غم دست و پنجه نرم کردم . دو سالی که چون یک قرن گذشت . چنان پیر و شکسته و نحیف شده بودم , که خودم را در آینه نشناختم و از دیدن آن چهره لاغر و استخوانی و زرد , متحیر شدم . مرگ بدجوری داشت , چهره کریه اش را نشانم می داد . اما من تصمیم خودم را گرفته بودم .التجا به امامی که ناامیدی در درگاه مقدسش راهی ندارد . شوهرم با شنیدن این خبر , ذوق کرد . گویی که او هم در خلوت خویش, به این باور و انتخاب رسیده بود .
***
ماه گرد و کامل , از برابر ابرهای تکه تکه و کوچک سان می دید و اتوبوس ما در گذری پر شتاب ازجاده ای سیاه و خیس از باران دوشینه , درختان کنار جاده را , چون خطی کشیده , از جلوی نگاه ما می گذراند . نگاهم را از بیرون کندم و به مسافرانی , که هر کدام با اندیشه ای و خیالی متفاوت و به قصد و نیتی گونه گون, راهی این سفر شده بودند , که من از آن ناآگاه بودم , خیره شدم . اندیشیدم :
- اگر همه اینا , به خواسته ای و تمنایی راهی سفر شده و طلب شفایی داشته باشند , آه کدام سوزنده تر خواهد بود و امام (ع) , التجای کدامینشان را پاسخ خواهد داد ؟
از این اندیشه , توفانی از امید و یاس همه زوایای روحم را کاوید . مجموعه ای درهم و برهم از گویه ها و مویه ها شدم :
- ای خدا , من هنوز خیلی جوونم . هر جوونی آرزو داره . زندگی رو دوست داره و دلش می خواد که به بخشی از هزاران آرزوهایش برسه . این بیماری همه آرزوهای منو تبدیل به یه خواهش و التماس کرده , و اون شفاست . آره , زخم این سینه پریش و پر درد رو , فقط یک مرهم لازمه , اونم عنایت و کرم توست. پس منو دریاب .
از همانجا رو به سوی مشهد کردم و امام (ع) را واسطه و شفیع گویه هایم با خدا قرار دادم :
- ای امام (ع) رئوف و مهربان , جز تو, به که التجا کنم ؟ غیر از تو , به که امید ببندم ؟ تو خود بگو چه کنم ؟ جز تو , به که روی بیارم که شفیع میون من و خدا باشه ؟
شب را تا به صبح با این گویه ها و مویه ها بیدار بودم و حتی پلک هم نزدم . وقتی که صبح می دمید و خورشید بر سر کوهها و تپه های بلند , خودش را نشان می داد . من از شدت خستگی به خواب رفته بودم .
***
چشمم که به حرم افتاد , و به گنبد طلایی و گلدسته های بلندش , پر از شعف و شادمانی شدم . بی تامل به زیارت شتافتم و پشت پنجره فولاد نشستم و دلم را به امید عنایت و شفایش , به ضریح گره زدم . تا شب به انتظار نشستم و از ته دل گریستم . وقتی تاریکی بر بام شهر فرو می ریخت و بر دیوارها و شاخه های درختان سر می خورد و از حضور سیاهش همه جا را ظلمت فرا می گرفت , خستگی نیز در نگاه گریانم نشست و پلکهایم را روی هم نشاند . چه مدت زمانی در خواب بودم ؟ نمی دانم . اما رویایی عجیب مرا از خواب بیدار کرد . رویای شیرین شفا .
در انتظار یک معجزه
نام شفایافته: رقیه
16 ساله، اهل تبریز
نوع بیماری: تشنج- اعصاب و روان
تاریخ شفا: تابستان سال 1370

توی سرم صدا بود. مثل هوهوی باد. مثل عوعوی مداوم سگی ولگرد. مثل جیغ بلند و گوشخراش یک کودک. مثل صدای شکستن شیشه پنجره با توپ بچه های بازیگوش کوچه. مثل صدای ترمز ناگهانی یک ماشین.
توی نگاهم شیاطین می رقصیدند. با کلاههای بوقی بزرگ. با صورتکهایی کریه و زشت. با چشمانی تیز و تند و قرمز. با صورتهایی پر از چین و چروک. با نگاههایی خیره و مات، مثل جغد.
همیشه بعد ازشنیدن این صداها و دیدن رقص زشت شیاطین بود که غش می کردم و بر زمین می افتادم و کف از گوشه دهانم بیرون می زد. مادرم بر سرش می کوبید و پدر مرا به آغوش می کشید و
تا بیمارستان می دوید.
دیگر از شدت تکرار این بازی دردآور، خسته شده بودم. دلم برای خودم می سوخت. برای پدر و مادرم که با دیدن این صحنه مثل تکه یخی در برابر آتش، آب می شدند و می گریستند.
آنها دیگر خوب فهمیده بودند که از دست دکتر و دوا و دعا نیز کاری ساخته نیست. مرا به دست تقدیر سپرده بودند و انتظار یک معجزه. مدتها بود که دیگر مرا به نزد دکتر هم نمی بردند. خوب می دانستند که از دست دکتر هم کاری بر نمی آید. وقتی تشنج می گرفتم، روبرویم می نشستند و با چشمهایی ملتهب به من می نگریستند و دست و پا زدن هایم را با گریه به تماشا می نشستند و تمام غمهای دنیا به دلشان می نشست. وقتی که حالم بهتر می شد و جنون از سرم بیرون می رفت، با عشق بغلم می کردند و با درد می گریستند.
ماه محرم بود و هر سال ماه محرم باتفاق مادرم به مسجد می رفتیم، اما امسال بیماری من باعث شده بود تا همه محرم، مادر توی خانه بنشیند و اشک روضه امام حسین را در خانه و با نگاه به اوضاع درهم و آشفته دخترش بریزد.
هر سال اواخر ماه صفر و طبق سنت همه ساله با هیئت مسجد محله مان به مشهد می رفتیم، اما امسال گویا این توفیق از ما صلب شده بود. از این بابت سخت ناراحت بودم و خودم را باعث به هم خوردن این سنت هرساله می دانستم. یک روز با پدر درد دل کردم و از او خواستم تا نذر هرساله اش در رفتن به مشهد را بخاطر بیماری من به هم نزند. پدر با نگاهی که خیس و بارانی بود به من نگریست و گفت:
چگونه ترا تنها بگذارم و بروم؟
مادر که نشسته بود و دستهایش را زیر چانه اش داده بود و به صحبتهای من و پدر گوش می داد، وسط حرفمان دوید و خطاب به پدر گفت:
من می مانم. تو برو.
از این حرف دل پدر به درد آمد. سرش را تکیه دیوار داد و با درد نالید:
اگر امام طلب کند با هم می رویم.
از این حرف پر هراس شدم. انگار دلم را توی دستم مچاله کرده باشند. یعنی امام امسال ما را طلب نکرده است؟ یعنی من با بیماری ام سنت هر ساله سفر به مشهد را به هم زده ام؟ یعنی این بیماری باعث شده است که امام از ما رو بگرداند؟
هزاران آیا و اگر و چرا در ذهن بیمارم چرخید. ابتدا یک حس رخوت و سستی بر من مستولی شد و سپس سرمایی زمستانی زیر پوستم خزید و تنم را لرزاند. با آنکه در شهریور گرم بودیم، این حس سرما و لرز بعید می نمود. ولی انگار همراه با سرما چیزی سنگین شبیه به کوهی از یخ روی سینه ام چمباتمه زد. نگاهم پر آب شد. با صدای بلند فریاد زدم و از هوش رفتم.
وقتی به هوش آمدم در بیمارستان بودم. گویا حالم از بقیه اوقاتی که تشنج بر من مستولی می شد بدتر شده بود که پدر مرا به بیمارستان آورده بود. هنوز آن حس سرما در تنم بود. در حالیکه از شدت گرما عرق بر سر و رویم نشسته بود ولی می لرزیدم.
پدر که متوجه نگاه بازم شد، جلو آمد و لبخند کدری روی لبهایش نشست. لبخندی که زود پرید و در هوا گم شد. پدر رویم را بوسید و عرق از پیشانیم پاک کرد. لبهایم به آرامی تکانی خوردند و نام پدر از میان آن بیرون آمد:
بابا؟
ها دخترم. بگو.
چرا نمی خواهی به مشهد برویم؟
بخاطر حال و احوال تو. من که نمی توانم دختر خوبم را با این وضع تنها بگذارم.
ولی من دوست دارم به مشهد برویم. انگار کسی به من می گوید که با رفتن ما به مشهد حالم بهتر می شود.
پدر گریست. سرم را به آغوش گرفت و با گریه گفت:
باشد. می رویم.
همراه با هیئت محله راهی مشهد شدیم. هر ساله و در عصر روز بیست و هشتم صفر، هیئت ما زنجیر زنان راهی حرم می شد. آن روز هم پدر دست مرا گرفته بود و درحالیکه همراه هیئت راه می رفتیم، او آرام می گریست. به صحن حرم که رسیدیم دوباره توی سرم صدا آمد. بدنم شروع به لرزیدن کرد و بر زمین افتادم. پدر را دیدم که مرا به آغوش کشید و توی صحن و در وسط هیئت روی زمین خواباند. چادرم را روی سرم کشید و با غصه در برابرم ایستاد و بر سینه کوفت. از پشت چادر که روی صورتم را پوشانده بود، پدر و زنجیر زنان هیئت را کدر و سایه وار می دیدم. انگار شوری عجیب در هیئت افتاده بود. صدای یا رضا رضای شان همه صحن را پر کرده بود. از میان همه آن فریادها و شیون ها و زمزمه ها صدایی واضح به گوشم آمد:
برخیز دخترم...........