اسلایدر

السلام علیک یا سلطان خراسان

السلام علیک یا سلطان خراسان
کرامات امام هشتم
قالب وبلاگ

 

 

 
نام بيمار: عبدالحسين محمدي
اهل: قائن – روسته كلاته بالا
نوع بيماري: فلج بدن بر اثر تركش خمپاره در جبهههاي جنگ
جانباز 70 درصد
 

 

 

ميآيي با هزاران هزار ستاره، با هزاران خورشيد لبخند.

ميآيي، با رخساري متبرك از غبار پاك جبهه و پدر شتابان به استقبال تو ميآيي. مادر آغوش پر از گل محبت

خويش را به سويت ميگشايد تا ترا گرم در آغوش بگيرد و دوباره زنده شود، طراوت بگيرد، جوان شود و هرم نفس

گرمت را حس كند.

ميآيي و شادي را به همراه ميآوري، شور و شوق و شعف و شادماني را، اما خود شاد نيستي. گويي دلت

اينجا نيست، روحت اينجا نيست. آمدهاي، اما دلت را جا گذاشتهاي، روحت را با خود همراه نياوردهاي، تنهايي.

آدم بي دل تنهاست، نيامده هوس رجعت دارد. شوق سفر ميل پركشيدن و رفتن. ذوق به سوي دل شتافتن،

به دلدار رسيدن. و تو ميروي، بي تأمل، به دنبال دل راهي ميشوي. دلت آنجاست، و آنجا؟ ... ميدان عشق

است، ميدان ميثاق با خدا، تو دل به خدا دادهاي و حاليا خدا ترا ميخواند، با آواز آسماني عشق ترا ميخواند.

گريه بدرقه راهت ميشود، پدر اشك به راهت ميافشاند، مادر دشل را سوغات سفر تو ميسازد. تو ميروي و دو

دل عاشق را نيز همراه خود ميبري، و آن دو در غم فراق تو وا ميمانند به انتظار، ديده به راه آمدن دگر باره تو.

ميآيي باز؟

به جبهه ميرسي، به خاكي پاك، خاكريز لبريز از عشق، دلت دوباره جوان ميشود، حتي لحظهاي هم نميآسايي.

تا ميرسي، عزم رفتن به خط مقدم داري. ميداني كه دلت را آنجا نهادهاي، به دنبال دلت هستي. دلت در پشت

خاكريزهاي خط مقدم مانه است، در نزد ياران همدلت ياران همراهت. شب با ستارگان پيش ميراني، ماه همراه

و همسفر با تو تا دل سنگرهاي سياه دشمن ميآيي، دشمن چونان تاريكي ميماند كه از نور حضورتان در گريز

است. صبح ميدمد. صبح سپيد، صبح صادق، و تو در مييابي كه دل سياه دشمن را شكافتهاي و كيلومترها راه

پيشروي كردهاي. حالا دشمن قصد آن دارد كه بر دل سپيدتان رعب اندازد. حمله ميكند، ميخواهد سنگرهاي به

روشني نشسته از حضور پرنورتان را با حضور تاريك خود به سياهي كشاند. اما شما دل قرص و محكم داريد،

مثل گامهايتان، استوار، پابرجا، ايستاده و ستبر، حتي گاهي هم باز پس نمينشينيد قرص ميجنگيد، دلاورانه،

شجاعانه و دشمن را از آهنگ شوماش مأيوس ميكنيد. دشمن آخرين تلاشش را ميكند، مثل بردار آويخته

شدهاي كه بياثر دست و پا ميزند. سنگرهايتان را به توپ ميبندد، خمپاره مياندازد، شليك ميكند، راكت مياندازد

و از اين همه، تنها تركشي كوچك تقدس مييابد تا در بدن تو جاي گيرد و فريادت را برآورد. بيهوش بر زمين

ميافتي. همدلان ترا به آغوش ميكشند و به پشت جبهه ميكشانند، اما توي بيدل را طاقت فراق خود نيست، كه

ميماني. مرهمي بر زخمت مينشيند و حالت بهبود مييابد. اين را نميخواستهاي اما تقدير تو چنين خواسته است،

سرنوشت براي تو اين گونه رقم خورده است. دوباره دل را بر ميداري و راهي ميشوي، راهي ديار عشق، به

دليابي دلدار و چه خوب كام دل ميستاني از يار.

نشئه ديدار يار دوباره خمار زندگي ميشوي. زنده ميماني. دست چين نميشوي، گلچين نميشوي و چشم كه

ميگشايي، نوري شديد و تند به استقبال نگاهت ميرود. دريغ ميخوري كه از مرز كاميابي دل بازگشتهاي بي

وصال يار. حتي تكاني نميتواني، بدنت فلج شده است، خدا در امتحان ديگري را به رويت گشوده است.

خشنودي، ميداني كه امتحان خاص بندگان خالص خداست پس شكر ميكني: سپاس خداي را كه مرا لايق اين

امتحان يافته است.

از بيمارستان كه به منزل بر ميگردي، گريه و غم به استقبالت ميآيد، گريه مادر دلت را ميشكند، غم پدر سينهات

را ميسوزاند و تو چه چارهاي داري جز صبوري كه اين نيز تقدير خداوندي است.

دلت را قرص ميكني و پدر و مادر را به صبوري ميخواني. اما خود نيز ميداني كه صبوري ممكن نيست. دلت هنوز

در طپش خاكريز و رمل و سنگر و حمله و لقاءالله است، آرزو داري دوباره روي پاي خود بايستي و با گامهاي

خودت به جبهه بازگردي و تا شهادت و رسيدن به خدا ماندگار ديار عشق شوي. اما تو اسير شدهاي اسير

چرخ و عصا. اسير بيحركتي و جماد و تو اين را نميخواستهاي. پرواز را آرزو داشتي. پركشيدن، بالا رفتن، عروج و

به خدا رسيدن را.

آن روز، ياران باز ميآمدند، از سفر عشق، با بالهاي زخمي و در خون نشسته، تو دلت سخت گرفته بود. هواي

گريه داشتي، هواي فرياد زدن، ضجّه كشيدن و از ته دل خدا را صدا زدن.

بر ويلچرت نشسته بودي و به زيارت امام هشتم (ع) ميرفتي، پدر نيز همراه تو ميآمد. وقتي كه مسافران كربلا

را آوردند، تو خيلي دلت ميخواست بتواني روي پاهاي خودت بايستي و شانه زير تابوت آن يار از سفر آمده

بدهي. دلت ميخواست در گوش تابوتش نجواي «التماس دعا» بخواني.

آن روز دلت شكست، اشكت را مرهم درد خويش ساختي و نجوايت را به گوش باد سپردي.

نگاهت همراه با يادت پر گرفت و رفت تا آن سوي خاكريزها. نسيمي شرجي ميوزيد و بر صورتت شلاق سيلي

مينواخت، عطش بدجوري به جانت افتاده بود و بر لبهايت نشسته بود. آب طلب ميكردي، اما آب نبود، خيسي

خون را با ولع بلعيدي و سعي كردي از جاي برخيزي اما توان حركت نداشتي نگاهت را كنجكاو به اطراف

دوانيدي. در آن دورها، آن جا كه زمين و آسمان سينه به سينه هم ساييده بود، سايهاي ايستاده بود و نگاهت

ميكرد. صدايش كردي، پيش آمد و رو به رو با نگاهت ايستاد.

غريوي از شادي كشيدي و او را به نام خواندي: مسعود ...

به رويت خنديد و خندهاش چه خورشيدي بود. آمد، كنار تو نشست و دست زير شانه زخميات داد، ترا از جا كند

و بر دوش خود نهاد. تو از درد فريادي كشيدي و از هوش رفتي. وقتي كه به هوش آمدي باز او را بالاي سر خود

ديدي. هنوز ستاره لبخندي بر لبهايش نشسته بود و تو چقدر وابسته اين ستاره بودي. حالا هم او آمده است،

بال گشوده بر فراز دستهاي عاشق به پرواز آمده است و تو چه دل شكسته و زار، پروازش را به نگاهت

ميكشي و چه پر سوز ميگريي. زير لب زمزمهاي را ميآغازي:

يار همراه بي ما چرا پرواز ؟

مسعود بر دستها ميرود تا آستان امام هشتم (ع) و تو به شتاب خودت را همراهش ميسازي و در داخل حرم،

در كنار او جاي ميگيري و براي لحظهاي فرصت گفتگو با او را پيدا ميكني. وه چه لحظه دل انگيزي است، نجواي

عاشقانه شهيدي زنده با شهيدي به خدا رسيده. برايش از غم فراق ميگويي. از درد جدايي، از تنهايي و صبوري

و از او ميخواهي كه شفاعت ترا نزد امام همام (ع) بكند تا امام نظر عنايتي كند و شافي تو بشود نزد خدا. آن

قدر ميگويي و ميگريي كه از هوش ميروي. حالا در خلسهاي فرو رفتهاي كه برايت عجيب مينمايد، خلسهاس

است بس روحاني، صدايي آسماني ترا ميخواند، صدايي آبي، رؤيايي، و تو نوري را مشاهده ميكني كه به وي تو

ميآيد و در برابر نگاهت ميايستد، تو مثل پرندهاي سبكبال به سويش بال ميگشايي، اوج ميگيري و سر بر شانه

نورانياش ميگذاري تا نجواي دل را زير گوشش زمزمه كني. صداي آسماني او را ميشنوي:

برخيز

نميتوانم.

برخيز، تو ميتواني

من فلج هستم آقا.

حالا نيستي پسرم، تو مورد عنايت قرار گرفتي، برخيز.

برميخيزي، شهيدان را ميبيني كه در نگاهت شاد ميخندند و مسعود را نظاره ميكني كه هزاران هزار ستاره

لبخند بر لب دارد. صداي نقارهخانه ترا به خود ميخواند، نگاهت را كه ميگشايي خود را تنها در كنار ضريح حرم

امام مييابي.

شهيدان رفتهاند و تو روي پاهاي خودت ايستادهاي و دستها را بر ضريح حرم حلقه بستهاي. پدر ناباور اشك

ميريزد و سجده شكر به جاي ميآورد. لباسهايت تكه تكه ميشود، هزار تكه ميشود و نقاره خانه همچنان شادي

ترا آواز ميدهد، شهيدان در اوج آسمان به تو لبخند ميزنند.


 


 

 


[
] [ ] [ مریم محمدی ] [ ارسال نظر(0) ]


اسلام عليك يا امام الرئوف!


سلام برتو كه مهرباني هايت از شمار 

زائران انبوهت بسيار بيشتر است.

چندروزي ديگر سلام اشكبار ما 

با سوختن ((اباصلت)) همراه ميشود.

ما و او هر دو داغدار خورشيدي ميشويم كه غروب ميكند

سلام برتو اي خورشيد تابان خراسان كه تمام 

انگورها مرثيه خوان واپسين لحظات زندگاني تو هستند!!!!




[
] [ ] [ مریم محمدی ] [ ارسال نظر(0) ]

موضوع: <-

دل نوشته ها

20 اردیبهشت, 1394 | 10:48

یا امام رضا ای آقا و سرور من. من خیلی محتاج دعای شما هستم میدانم وایمان دارم هیچ کسی به درگاه شما دست خالی بیرون نمیرود. آقاجون برام خیلی دعا کنید که کارم خیلی گره بهش افتاده.

20 اردیبهشت, 1394 | 10:12
به نام خدا.....سلام یا علی بن موسی الرضا اقا میشه یه نگاهی به ما بیندازی و گره از کار ما باز کنی .....اقا همسری با تقوا ... وفادار...خوش سیرت و خوش صورت ...دارای کمالات اخلاقی می خواهم که با او خیر دنیا و اخرت نصیبم شود





ادامه مطلب
[
] [ ] [ مریم محمدی ] [ ارسال نظر(0) ]

 

 

مرحوم ميرزا على نقى قزوينى فرمود:

 

روز عيد نوروزى هنگام تحويل سال من در حرم مطهر حضرت رضا (ع ) مشرف بودم و معلوم است كه هر سال براى وقت تحويل سال بنحوى در حرم مطهر از كثرت جمعيت جاى بر مردم تنگ مى شود كه خوف تلف شدن است .

با جمله من در آنروز در حال سختى و تنگى مكان در پهلوى خود جوانى را ديدم كه بزحمت نشسته و به من گفت هر چه مى خواهى از اين بزرگوار بخواه .

من چون او را جوان متجددى ديدم خيال كردم از روى استهزاء اين سخن را مى گويد. گويا خيال مرا فهميد، و گفت خيال نكنى كه من از روى بى اعتقادى گفتم بلكه حقيقت امر چنين است زيرا كه من از اين بزرگوار معجزه بزرگى ديده ام .
من اصلا اهل كاشمرم و در آنجا كه بودم پدرم به من كم مرحمتى مى نمود لذا من بى اجازه او پاى پياده بقصد زيارت اين بزرگوار به مشهد مقدس ‍ آمدم .

جائى را نمى دانستم و كسى را نمى شناختم يكسره مشرف بحرم مطهر شدم و زيارت نمودم . ناگاه در بين زيارت چشمم بدخترى افتاد كه با مادر خود بزيارت آمده بود.
چون چشمم بآن دختر افتاد منقلب و فريفته او شدم و عشق او در دلم جاگير شد بقسمى كه پريشان حال شدم سپس نزد ضريح آمدم و شروع بگريه كردم و عرض كردم اى آقا حال كه من گرفتار اين دختر شده ام همين دختر را از شما مى خواهم .

گريه و تضرع زيادى نمودم بقسمى كه بيحال شدم و چون بخود آمدم ديدم چراغهاى حرم روشن شده و وقت نماز مغرب است لذا نماز خواندم و با همان پريشانى حال باز نزد ضريح مطهر آمدم و شروع بگريه و زارى كردم . و عرض كردم :
اى آقاى من دست از شما بر نمى دارم تا به مطلب برسم و به همين حال گريه و زارى بودم تا وقت خلوت كردن حرم رسيد و صداى جار بلند شد كه ايّهاالمؤ منون (فى امان اللّه)

منهم چون ديدم حرم شريف خلوت شده و مردم رفته اند ناچار بيرون آمدم . چون به كفشدارى رسيدم كه كفش خود را بگيرم ديدم يك نفر در آنجا نشسته است و به غير از كفش من كفش ديگرى هم نيست .
آن نفر مرا كه ديد گفت نصرالله كاشمرى توئى ؟
گفتم بلى !!
گفت بيا برويم كه ترا خواسته اند. من با او روانه شدم ولى خيال كردم كه چون من از كاشمر بدون اذن پدر خود آمده ام شايد پدرم به يك نفر از دوستان خود نوشته است كه مرا پيدا كند و به كاشمر برگرداند.
بالجمله مرا بيك خانه بسيار خوبى برد. پس از ورود مرا دلالت بحجره اى كرد. وقتى كه وارد حجره شدم . شخص محترمى را در آنجا ديدم نشسته است .

مرا كه ديد احترام كرد و من نشستم آنگاه به من گفت ميرزا نصرالله كاشمرى توئى ؟ گفتم بلى .
گفت : بسيار خوب ، آنگاه به نوكر گفت : برو برادر زن مرا بگو بيايد كه باو كارى دارم چون او رفت و قدرى گذشت برادرزنش آمد و نشست .
سپس آن مرد به برادرزن خود گفت حقيقت مطلب اين است كه من امروز بعدازظهر خوابيده بودم و همشيره تو با دخترش بحرم براى زيارت رفته بودند، ناگاه در عالم خواب ديدم يك نفرى درب منزل آمد و فرمود حضرت رضا (ع ) تو را مى خواهد.

من فورا برخواسته و رفتم و تا ميان ايوان طلا رسيدم ، ديدم آن بزرگوار در ايوان روى يك قاليچه اى نشسته چون مرا ديد صورت مبارك خود را بطرف من نمود و فرمود اين ميرزا نصرالله دختر تو را ديده و او را از من مى خواهد.
حال تو دخترت را باو ترويج كن (و كسى را روانه كن كه در فلان وقت شب در فلان كفشدارى او بياورد) از خواب
بيدار شدم و آدم خود را فرستادم درب كفشدارى تا او را پيدا كند و بياورد و حال او را پيدا كرده و آورده اينك اينجا
نشسته و اكنون تو را طلبيدم كه در اين باب چه راى دارى ؟
گفت جائى كه امام فرموده است من چه بگويم .

آن جوان گفت من چون اين سخنان را شنيدم شروع به گريه كردم الحاصل دختر را به من تزويج كردند و من به مرحمت حضرت رضا (علیه السلام) بحاجب خود كه وصل آن دختر بود رسيدم و خيالم راحت شد اين است كه مى گويم هرچه مى خواهى از اين بزرگوار بخواه كه حاجات از در خانه او برآورده مى شود


 

 


[
] [ ] [ مریم محمدی ] [ ارسال نظر(0) ]

 

  آنچه خوبان

 

همه دارند تو يكجا داري


     

 


اللهّمَ صَلّ عَلی عَلی بنْ موسَی الرّضا المرتَضی

الامامِ التّقی النّقی و حُجّتکَ عَلی مَنْ فَوقَ الارْضَ و

 

مَن تَحتَ الثری

الصّدّیق الشَّهید صَلَوةَ کثیرَةً تامَةً زاکیَةً مُتَواصِلةً

 

مُتَواتِرَةً مُتَرادِفَه

کافْضَلِ ما صَلّیَتَ عَلی اَحَدٍ مِنْ اوْلیائِکَ

 دل نوشتــه هــا

اللهم صلی علی علی بن
موسی الرضا المرتضی(ع)
 
 
بالم شكسته بودوهوایی نداشتم
 
ازدست روزگار رهایی نداشتم
 
بیهوده نیست عاشق گنبد
طلا شدن
 
مشهد اگر نبود که جایی نداشتم
 
دردم زیاد بود و طبیبی مرا ندید 
 
دردم زیاد بودو دوایی نداشتم
 
گفتم مگر امام رضا چاره ای کند
 
ای وای اگر امام رضایی نداشتم 


[
] [ ] [ مریم محمدی ] [ ارسال نظر(0) ]
[
] [ ] [ مریم محمدی ] [ ارسال نظر(0) ]

 

سبک زندگی رضوی

 

 

اصل اخوت و برادری، اصلی الهی و انسانی و اجتماعی است؛ اصلی تردیدناپذیر كه زیربنای روابط اجتماعی است، در همه بخش‌های جامعه تأثیر می‌گذارد، بهبود روابط اجتماعی را تضمین می‌كند، موجب سامان‌یابی اقتصاد و داد و ستدها و گردش ثروت می‌شود، خاستگاه اصلی مددرسانی و كمك‌رسانی افراد به یكدیگر است و مانع هرگونه ظلم اقتصادی و اجتماعی مردم نسبت به یكدیگر می‌شود. این چنین اصلی، با این درجه از اهمیت و ارزش، همیشه موردتوجه رهبران الهی و راستین بوده و هست. امام‌رضا(ع) نیز در سخنان گوناگون خویش، این اصل بزرگ را روشن ساخته است.

در اندیشه رضوی، كرامت انسان‌ها یعنی اینكه همه انسان‌ها باهم برابرند و سفید و سیاه، كارگر و كارفرما، دارا و نادار ، همه انسانند و برتری در میان آنان وجود ندارد. حتی برتری در اعمال و تقوا و پرهیزگاری، موجب برتری‌های ظاهری در این دنیا نمی‌شود؛ بلكه اینها اموری است كه به آخرت مربوط است. دیگر اینكه، همه، فرزندان یك پدر و یك مادرند، پس با هم برادرند. باید حقوق برادری را رعایت كنند و جامعه بشری را خانواده‌ای بزرگ بپندارند و برادروار باهم زندگی كنند.(1)


از حضرت ثامن‌الحجج(ع) احادیث متعددی كه نشان‌دهنده اهمیت و برجستگی اصل اخوت و برادری است، بیان شده است.

امام‌رضا(ع) می‌فرمایند: «اِنَّ‌اللّهَ تَبارَك و تَعالی خَلَقَ المُومِنَ مِن نُورِه... فالمُؤمنُ اَخُوالمُومن لِاَبیهِ و اُمِّه...»؛ خدا مؤمن را از نور خویش آفرید... پس هرمؤمنی، برادر حقیقی مؤمن دیگر است... .(2)

 

 

 


[
] [ ] [ مریم محمدی ] [ ارسال نظر(0) ]

 

 

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا المرتضی(ع)




 





مگذار مرا دراین هیاهو، آقا

تنها و غریب و سربه زانو آقا

ای کاش ضمانت دلم را بکنی

تکـرار قشنگ بچه آهــــو آقا

 

 

 


[
] [ ] [ مریم محمدی ] [ ارسال نظر(0) ]

 

 

 

یـــادم باشـــد

یـــادت باشـــد

یـــادمـــان باشـــد

هـــمان قــدر کـــه در غـیـبـت مــقـصـریـم در ظــهـور مــوثـریـم ...!


 

 


[
] [ ] [ مریم محمدی ] [ ارسال نظر(0) ]


خوشا آن غریبی که یارش تو باشی


قرار دل بی قرارش تو باشی



خوشا آنکه تنها تو را دوست دارد

چه خوشتر اگر دوستدارش تو باشی



بر آن معتضر مرگ می برد رشک هر شب

که شمع شب اعتضارش تو باشی



خوشا آن خانه بر دوش دور از دیار

که هم خانه و هم یارش تو باشی



خوشا آن گدایی که تنهای تنهاست

کناری نشیند کنارش تو باشی



خوشا آنکه یک عمرت پروانه ت شد

که یک لحظه شمع مزارش تو باشی




[
] [ ] [ مریم محمدی ] [ ارسال نظر(0) ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید.... السلام علیک یا سلطان خراسان... آن دل كه به ياد تو نباشد، دل نيست قلبى كه به عشقت نتپد جز گِل نيست آن كس كه ندارد به سر كوى توراه، از زندگى بى ثمرش حاصل نيست.. یا امام رضا مددی......................
امکانات وب