|
السلام علیک یا سلطان خراسان کرامات امام هشتم
|
[ سهشنبه 22 فروردین 1396 ] [ 10:31 ] [ مریم محمدی ]
[
ارسال نظر(0)
]
[ سهشنبه 22 فروردین 1396 ] [ 10:30 ] [ مریم محمدی ]
[
ارسال نظر(0)
]
نام شفایافته: علی- رضا اهل: شیراز نوع بیماری: از کار افتادن کلیهها
1 خانه ما شده است چهاردیواری ناامیدی و ملال. ماههاست از پسرم علی بیخبریم. اینکه شهید شده است یا اسیر؟ نمیدانیم. از هرکسی پرسش میکنیم، اعلام بیاطلاعی میکند. نه سپاه می داند که چه به سرش آمده و نه بسیج و بنیادشهید. میگویند آخرین بار او را دیدهاند که آرپیجی به کف گرفته و برای شکار تانکهای دشمن به خط زده است. از آن پس دیگر نشانی از او نیست. نفر آخری که با او همراه بوده و با وی گفتگو کرده، حمید است. او میگوید: پیش از یورش تانکهای دشمن باهم در خاکریزی نشسته بودیم و از آرزوهایمان حرف میزدیم. علی عاشق شده بود و از وصال یار میگفت. من نسبت به حرفهایش گمان اشتباه داشتم. انگارم این بود که دلباخته دختری شدهاست و مهر خوبرویی به دل دارد. آن روز وقتیکه سر حرف را باز کرد و با اندوه از دوستان شهیدش گفت، از اینکه قابل نبوده تا او هم مانند دوستانش شهید بشود؟ دریافتم که پندارم نادرست بوده است. علی میگفت: فکر میکنم وابستگیام به دنیا زیاد است وگرنه باید شهید میشدم. و گفت: باید دلم را از این وابستگیها جدا کنم. هنگامیکه حمله شروع شد و تانکهای دشمن مواضع ما را به گلوله بستند، آرپیجیاش را بر دوش گرفت و از تاج خاکریز بالا رفت. گفتم: مواظب باش. گفت: اگر جلوی پیشروی دشمن را نگیریم، بچهها آشولاش میشوند. بعد رو به من فریاد زد: چرا ماتت برده؟ یالاه پاشو. باید هوای مرا داشته باشی تا خودم را به تانکها نزدیک کنم. از دامنه خاکریز پایین رفت. خودم را به تاج خاکریز رساندم و دور شدن او به سمت تانکها را به نظاره نشستم. ناگهان دیدم که یکی از تانکها متوجه او شده و لوله تانک را بهطرف او نشانه گرفته است. اگر شلیک میکرد، چیزی از علی برجای نمیماند. خاکستر میشد و چون غباری به آسمان میرفت. جای درنگ نبود. بیتامل از جا برخاستم. آرپیجیام را مسلح کردم و بر تاج خاکریز ایستادم. همان تانک را نشانه گرفتم و شلیک کردم. گلوله به هدف خورد. تانک منفجر شد و از حرکت ایستاد. علی برگشت و نگاهی به من انداخت و باز دوباره شروع به پیشروی کرد. من درگیر تماشای او بودم که انفجاری خاکریز را در هم کوبید و من دیگر چیزی نفهمیدم.
2
خانه ما شده است چهاردیواری انتظار و امید. خبر رسیده که علی در اسارت است و در یکی از اردوگاههای دشمن در بغداد عراق بسر میبرد. انتظار داریم روزی برگردد و خانه را از این چشمبهراهی ملالآور برهاند. خدا کند سالم باشد و دشمن گزندی به جسم و جانش نزده باشد. با چنین احوالی روزگار میگذرانیم و چشمبهراه نامهای و پیامی از او میمانیم. نخستین نامهاش سه ماه پس از آمدن خبر اسارتش به دست ما میرسد. نوشته است: سوز سرد و کشنده زمستان با شاخههای خشک درختان سر جنگ دارد. ولی درخت، ستبر و استوار در برابر سرما پایداری میکند تا آن هنگام که بهار برسد و دوباره بروید و سبز شود و شکوفه بدهد. نامهاش پر از استعاره است. گویی با کد و رمز از موقعیت خود گفته است. دومین نوشتهاش پس از یک سال به دست ما میرسد. باز هم با استعاره و رمز نوشته است: اینجا آسمان آفتاب ندارد. ابر است. مخلوطی از آبی کمرنگ و سیاه. کبود و بی روزنه ای حتی. صدای مهیب غرش تُندری از گوشه آسمان در زاویه اردوگاه کشانده میشود. باران می بارد. من کنار پنجره اردوگاه نشستهام و به پرندهای که در کبودی آسمان پرواز میکند مینگرم. او باید پرواز را آموخته باشد تا زندانی کابوک نماند. آوایی مرا به خویش میخواند. دوست دارم پرنده شوم و پرواز را بیازمایم. نامه را چند بار خواندم. خواندم و بوسیدم و بر چشم کشیدم. با شناختی که از علی داشتم، میدانستم کبوتری نیست که زندانی قفس بماند. بال خواهد گشود و زود بر بام خانه خواهد نشست. انتظار پر از دلواپسی دارم. کی پرنده ما خواهد آمد؟
ادامه مطلب [ سهشنبه 22 فروردین 1396 ] [ 10:25 ] [ مریم محمدی ]
[
ارسال نظر(0)
]
[ سهشنبه 22 فروردین 1396 ] [ 10:19 ] [ مریم محمدی ]
[
ارسال نظر(0)
]
[ سهشنبه 22 فروردین 1396 ] [ 10:19 ] [ مریم محمدی ]
[
ارسال نظر(0)
]
[ سهشنبه 22 فروردین 1396 ] [ 10:19 ] [ مریم محمدی ]
[
ارسال نظر(1)
]
[ سهشنبه 22 فروردین 1396 ] [ 10:19 ] [ مریم محمدی ]
[
ارسال نظر(0)
]
[ سهشنبه 22 فروردین 1396 ] [ 10:19 ] [ مریم محمدی ]
[
ارسال نظر(0)
]
[ سهشنبه 22 فروردین 1396 ] [ 10:19 ] [ مریم محمدی ]
[
ارسال نظر(0)
]
[ دوشنبه 25 بهمن 1395 ] [ 10:40 ] [ مریم محمدی ]
[
ارسال نظر(0)
]
|
|
|
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
|