اسلایدر

السلام علیک یا سلطان خراسان

السلام علیک یا سلطان خراسان
کرامات امام هشتم
قالب وبلاگ

امام رضا (ع) میفرمایند :

اگر میخواهی عزیزترین فرد شوی در پنهان وآشکار تقوای خدا پیشه کن .


[
] [ ] [ مریم محمدی ] [ ارسال نظر(0) ]

كفشداري مي‌كنم، درگاهِ دربارِ تو را

شكرها دارم رضا‌جان ، لطفِ بسيارِ تو را

تا شود پرنور چشمِ دل به نورِ معرفت

مي‌كشم بر ديده گردِ كفشِ زوّارِ تو را


[
] [ ] [ مریم محمدی ] [ ارسال نظر(0) ]

منم تشنه ام ...

تشنه یک جرعه آب حرم ...

و دلتنگ مشهدالرضا ...

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا علیه السلام


[
] [ ] [ مریم محمدی ] [ ارسال نظر(0) ]

سرود همخوانی خدمتگزاران بارگاه ملکوتی  

      امام رضا علیه آلاف التحیه والثناء

                 ای جان جانانم ، مولا             رضا رضا جانم

                 ای بهتر از جانم ، مولا            رضا رضا جانم

من شکر خدا ، به پناه رضایم   *****   سر زنده و خوش ، به نگاه رضایم

گلبوسه من، به نثار ضریحش   *****   گلفرش سحر، سر راه رضایم

                 ای دین وایمانم ، مولا              رضا رضا جانم

                 ای بهتر از جانم ، مولا               رضا رضاجانم

حریم قدس تو، کعبه ما مدینه ما*****به موج غمهائی ،ساحل ما سفینه ما

حریم قدس تو،کعبه ما مدینه ما***** به موج غمهائی ،ساحل ما سفینه ما

                 مولا رضا جانم ، مولا                   مولا رضا جانم

                 مولا رضا جانم ، مولا                   مولا رضا جانم

توئی که از مهرت ، به ما سبو دادی ***** به باغ دلهامان ،تو رنگ وبو دادی

اگر چه ما خاریم،تو عطر گلهایی    *****   به خادمان خود ، تو آبرو دادی 

                      رضا رضا جانم، مولا        رضا رضا جانم

                        رضا رضا جانم ،مولا        رضا رضا جانم

 


[
] [ ] [ مریم محمدی ] [ ارسال نظر(0) ]

[
] [ ] [ مریم محمدی ] [ ارسال نظر(0) ]

Image result for ‫جملاتی زیبا در وصف امام رضا‬‎

زهزاران زائر درد آشنا من هم یکی

زین همه مسکین سر تا پا گدا،من هم یکی

هرطرف بسته دلی قفل ضریح مهرتو

مهر شد با خون دل ،این قفل ها ،من هم یکی



 


[
] [ ] [ مریم محمدی ] [ ارسال نظر(0) ]

 
س.jpg

به حلقه های ضریحت دلم گره خورده

گره گشای من اینبار این گره مگشای !

 السلام علیک یا علی بن موسی الرضا علیه السلام

 


 


[
] [ ] [ مریم محمدی ] [ ارسال نظر(0) ]

 

بعد از رکوع و سجده و بعد از قیام از دور

هر شب دو زانو می زنم با احترام از دور

دستی به روی سینه و دستی به سوی تو

روی لبم گُل می کند : آقا سلام از دور

 

 

 

السلام علیک یا سلطان خراسان  سلام آقا ..........

 

 

 

کبوتر می گفت:

عاشق آسمان است!

اما همیشه روی گنبد تو می نشست،

آسمانی تر از شما مگر پیدا می شود؟

سلام آسمان هشتم،

امام رضا جانم

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ع)

 

 

 

 

 


[
] [ ] [ مریم محمدی ] [ ارسال نظر(0) ]

 

 

سرکنسول ترکیه در مشهد در حاشیه تشرف به حرم مطهر رضوی:

ارادت به امام رضا(ع) دل ها را رهسپار این دیار می کند

 

 

 

سرکنسول کشور ترکیه در مشهد، در حاشیه تشرف به حرم مطهر رضوی گفت: عشق و ارادت به حضرت علی بن موسی الرضا(ع)، موجب شده عاشقان زیادی به این دیار رهسپار شوند.

1395/1/26 پنجشنبه

 

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی آستان قدس رضوی، «محمت دوغان» همراه هیئت 13 نفره ای از اعضای فدراسیون صنایع و کارفرمایان استان «خطای» ترکیه به حرم ثامن الحجج(ع) مشرف شدند و از نزدیک با موزه ها، صحن ها، رواق های حرم مطهر و مرکز نمایشگاه ها و همایش های آستان قدس رضوی آشنا شدند.
وی به احساس خود از حضور در بارگاه منور رضوی اشاره و عنوان کرد: من دو هفته یک بار به حرم
امام رضا(ع) مشرف می شوم و هر بار با دیدنی های جدید و جذابی مواجه می شوم.
دوغان با بیان اینکه زیارت حرم امام رضا(ع) بار سنگین مشکلات را برایم سبک تر می کند، اضافه کرد: هنگامی که می بینم مردم مشتاقانه به این بارگاه مشرف می شوند، احساس خوبی به من دست می دهد و هنگام حضور در این مکان مقدس تمام مشکلاتم را فراموش می کنم.
وی ابراز کرد: امام رضا(ع) به عنوان یکی از نوادگان رسول گرامی اسلام حضرت محمد مصطفی(ص) برای مردم کشور ما مورد احترام و ستایش است و مردم ما هم برای زیارت به این حرم مشرف می شوند و آرزوی دیدن این بارگاه را در دل دارند.
دوغان در حاشیه بازدید از مرکز نمایشگاه ها و همایش های آستان قدس رضوی گفت: در این مجموعه با فعالیت های آستان قدس رضوی در زمینه های مختلف به ویژه بهداشت و درمان، صنایع غذایی، کشاورزی، صنایع دارویی و... آشنا شدیم و تجربه خوبی کسب کردیم.
رئیس اتحادیه صنعت گران و کارفرمایان استان خطای کشور ترکیه نیز در حاشیه این بازدید ابراز کرد: تا کنون افتخار داشته ام که 3 بار به این بارگاه منور رضوی مشرف شوم و اکنون خوشحالم که در این مکان حضور یافتم، زیرا احساس شادی معنوی وصف ناپذیری در این حضور کسب کردم که تجربه منحصر به فردی بود.
«تحسین کاباآلی» افزود: ما عاشق و شیفته ائمه اطهار(ع) هستیم و به آنان احترام می گذاریم. امیدواریم که بتوانیم سبک زندگی و سیره آنان را الگوی زندگی خود قرار دهیم و از آنان عاقبت به خیری و سلامتی را خواستاریم.
وی فعالیت های متنوع آستان قدس رضوی را تحسین برانگیز خواند و عنوان کرد: هنرهای اسلامی و ایرانی در معماری این مجموعه عظیم مانند کاشی کاری، معرق کاری و مقرنس کاری، بسیار شگفت انگیز است، زیرا اصالت فرهنگ اسلام و ایران را به نمایش گذاشته است.
کاآبالی، افزود: فرش ایرانی از اصالت خاص و منحصر به فردی برخوردار بوده و مورد توجه تمام جهانیان است. من امروز خیلی خوشحالم که توانستم در این مجموعه حضور یابم و از نزدیک با هنر دست ایرانیان آشنا شوم. فرش ها و منسوجات نفیس و گرانبهایی در موزه آستان قدس رضوی در معرض دید عموم قرار گرفته که از قدمت طولانی برخوردار است.
وی با سپاس و قدردانی از تمامی خدمات مسئولان آستان قدس رضوی تصریح کرد: خادمان این بارگاه منور با مهربانی و صبر و حوصله فراوان، به امور
زائران به ویژه زائران غیر ایرانی رسیدگی می کنند و خدمات بی نظیری را ارائه می دهند.
رئیس اتحادیه صنعت گران و کارفرمایان استان خطای کشور ترکیه ابراز کرد: نظم و انضباط و سامان دادن این مجموعه که جمعیت عظیمی را در خود جای داده، کار بسیار دشواری است اما آستان قدس رضوی با مدیریتی صحیح و درست به شایستگی وظایف خود را انجام می دهد.


[
] [ ] [ مریم محمدی ] [ ارسال نظر(0) ]

 

شفای دست کودک با حواله حضرت زهرا به امام رضا علیهما السلام

 



راوی: خانم زهره کریمی
نام قبلی من، توران حیّم پور بود. من در شهر اصفهان و در
خانواده ای یهودی به دنیا آمدم. منزل ما در اصفهان نزدیک مسجد موسویان بود، که در ماه محرم مراسم عزاداری با شکوهی برای سیدالشهدا (علیه السلام) برگزار می شد.
من از دوران کودکی تحت تأثیر عزاداری ها قرار گرفته بودم و درباره رویداد عاشورا، زیاد پرس و جو می کردم. در نهایت بر اثر عنایت امام حسین علیه السلام متمایل به دین اسلام شدم و به دور از چشم
پدر و مادرم، در محضر یکی از علمای اصفهان مسلمان شدم. سرانجام، خانواده متوجه شدند و پدرم که نسبت به دین خود فوق العاده متعصب بود، هرچه سعی کرد مرا از دین اسلام منصرف کند، نتوانست.
مرا از زندگی خود طرد کرد و من به دلیل تنهایی و بی پناهی حاضر شدم با یک نفر مسن تر از خودم که به ظاهر مسلمان بود ازدواج کنم، اما چون ازدواجم بدون تحقیق و بررسی صورت گرفته بود بعداً
شوهرم را بی اعتنا به مسائل دینی یافتم بطوری که هیچ نشانه ای از نماز و روزه در زندگی او دیده نمی شد.
این موضوع مرا سخت نگران کرد و بعد از چند سال زندگی مشترک و تولد دو فرزند، متوجه شدم که شوهرم بهائی است.
تصمیم به جدایی گرفتم و با دردسرهای زیادی از او جدا شدم، دیگر در اصفهان نمی توانستم بمانم، دو فرزند کوچک خود را برداشتم و در سال 1349 به تهران آمدم.
با مشکلات زیادی روبرو بودم، مجبور شدم که برای تأمین معاشم کاری دست و پا کنم. در یک مهدکودک به عنوان مربی مشغول کار شدم و زندگانی خود را از این طریق اداره می کردم. زندگی ام بسیار سخت بود، خرج زندگی، اجاره خانه و ... .
پدرم وضع مالی خوبی داشت، آمدن مرا به تهران و آشفتگی حالم را که شنید، به تهران آمد و به من گفت: اگر از اسلام دست برداری بیست میلیون تومان در اختیارت می گذارم که به اسرائیل بروی و به درست ادامه بدهی. من قبول نکردم او هم سیلی محکمی به من زد! ... و رفت.
روزگار من همچنان با سختی می گذشت؛ اما از اینکه بر مسلمانی خود استوار مانده بودم آرامش خوبی داشتم.
روزی یکی از فرزندانم در حالیکه در کوچه مشغول بازی بود، ظاهراً دستش را کنار درب اتوبوس خط واحد می گذارد، راننده هم که مشغول تمیز کردن بوده، در ماشین را می بندد و انگشتان بچه طوری لای در گیر می کند که فقط اندکی به پوست دست آویزان می ماند.
راننده در زد و از من ضدعفونی خواست. به دلم افتاد نکند برای بچه ام اتقافی افتاده باشد، به دنبالش رفتم.
بلافاصله با کمک همسایه ها بچه را به بیمارستان بردیم. در بیمارستان انگشتان او را پیوند زدند اما پیوند نگرفت و بعد از سه ماه دست بچه، عفونت کرد و به استخوان مچ دست سرایت نمود.
از آن پس پیش هر جراح و متخصصی که بردم، گفتند: باید دست را از آرنج قطع کنیم، هیچ راه و چاره ای نیست؟ گفتم: اگر خارج ببرم ممکن است معالجه شود؟ گفتند: ما نمی توانیم برای مریض کاری غیر از قطع انجام دهیم، شاید خارج بتوانند.
من چون هزینه اعزام فرزندم به کشورهای اروپایی را نداشتم و از طرفی از پزشکان اسرائیل در آن زمان زیاد تعریف می کردند، ناگزیر با فروش وسایل منزل و قرض و وام، پسرم را برداشتم و راهی فلسطین اشغالی شدم. در آنجا در بیمارستانی به نام (پاداسای) او را بستری کردند. روز بعد پرفسوری بچه را معاینه کرد و گفت: سه ماه دیر آوردی، نمی شود کاری کرد؛ باید دست او از آرنج قطع شود و چون پریشانی فوق العاده مرا دید، گفت: در
جامعه افراد زیادی هستند که دست و پا ندارند اما زندگی می کنند. بچه ی تو هم یکی از آنها، اجازه بده که دستش را قطع کنیم به زودی خوب خواهد شد.
ناگزیر رضایت دادم. قرار شد مقدمات را فراهم کنند و در روز بعد یعنی روز دوشنبه عمل قطع دست را انجام دهند. من دیگر حال خود را نمی فهمیدم و به شدت نگران و پریشان بودم. شب دوشنبه با حالت بسیار پریشان اندکی خوابم برد. در عالم رؤیا حضرت زهرا سلام الله علیها را دیدم. دامنشان را گرفتم و گریه کنان عرض کردم: بانوی من! می خواهند دست پسرم را قطع کنند.
حضرت دست مرا گرفتند و از زمین بلند نمودند و فرمودند: نگران نباش من یک اولادی در کشور خودت ایران دارم برو آنجا ... چرا به اینجا آمده ای؟! مطمئن باش که هیچ مسئله ای برای پسرت پیش نمی آید.
از خواب بیدار شدم به ساعت نگاه کردم 2:30 بعد از نیمه شب بود، بلافاصله به اتاق سرپرستار رفتم و گفتم: نمی خواهم دست بچه ام را قطع کنید، پرخاشی کرد و گفت: برو بخواب، صبح با دکتر صحبت کن.
آن شب خوابم نبرد، اول صبح نزد دکتر جراح رفتم و گفتم: نمی خواهم دست پسرم را عمل کنید مرخصش کنید می خواهم بروم ایران. دکتر اول با ملایمت صحبت کرد ولی وقتی دید من خیلی جدی هستم، توهینی به من کرد و گفت: تو دیوانه ای! احمقی! با این وضع بچه ات را می کشی!
بعد ورقه ای را جلویم گذاشتند و گفتند: باید رضایت بدهی و مسئولیت را خودت بپذیری. رضایتنامه را امضا کردم و بچه را به تهران آوردم و از آنجا به همراه هر دو بچه عازم مشهد شدیم.
در خیابان طبرسی اتاقی گرفتم. ساعت نُه صبح بچه را به بخش ارتوپدی بیمارستان امام رضا علیه السلام بردم، دکتر جوانی آنجا بود. دست بچه را معاینه کرد و بلافاصله بست. او هم توهینی به من کرد و دستور داد مرا از اتاق بیرون کنند.
آنقدر التماس کردم و به روی پاهایش اشک ریختم که کفش های او خیس شد، اما او مرا با ناراحتی و به کمک نگهبانان بیرون کرد.
بیرون آمدم جلوی بیمارستان گریه می کردم؛ راننده ای پرسید چه شده؟ گفتم: می خواهم به حرم امام رضا علیه السلام بروم. مرا سوار کرد. در بین راه پرسید بوی چه می آید؟ گفتم: دست بچه ام عفونت کرده هر جا می برم می گویند باید قطع شود. مرا در خیابان طبرسی پیاده کرد و رفت.
من آمدم جلوی پنجره فولاد و شروع کردم به گریه کردن. به امام رضا علیه السلام عرض کردم: آقا مادرتان حضرت زهرا سلام الله علیها مرا نزد شما فرستاده، آنقدر ضجه زدم که از حال رفتم.
حالم که جا آمد دیدم بچه هایم دارند، گریه می کنند. خادمی آنجا ایستاده بود و به من گفت: بلند شو! هر چه می خواستی از امام علیه السلام گرفتی. ساعت نزدیک یازده شده بود، از صحن خارج شدم و به داروخانه اول طبرسی رفتم، یک آب اکسیژنه برای شست و شو و یک باند گرفتم و به مسافرخانه رفتم. پسرم را نشاندم که خودم باند دستش را عوض کنم. باند قبلی را که باز کردم دیدم اثری از زخم نیست یک لحظه فکر کردم با دست سالمش اشتباه گرفته ام، بعد متوجه شدم که دست سالمش باند نداشت و هر دو دستش جلو چشمانم سالم قرار گرفته اند.
از فرط خوشحالی، یک حالت ذوق زدگی به من دست داد، دویدم وسط خیابان و داد می کشیدم مردم اطرافم جمع شدند و فکر می کردند من دیوانه هستم، مرا داخل مغازه ای بردند و ماجرا را پرسیدند.
من فقط دست او را می بوسیدم و بر چشم هایم می گذاشتم. باورم نمی شد گویا خواب می دیدم. بعدها که حالم بهتر شد، پسرم گفت: زمانی که تو پشت پنجره فولاد از حال رفته بودی، یک آقایی آمد دستم را گرفت و این طوری گذاشت لای پارچه.
از آن تاریخ نتوانستیم مجاورت
حضرت رضا علیه السلام را ترک کنیم و در پناه امام علیه السلام همواره مورد عنایت بوده ایم.

منبع: کتاب
ذره و آفتاب، معاونت تبلیغات و ارتباطات اسلامی آستان قدس رضوی


 

 

 

 


[
] [ ] [ مریم محمدی ] [ ارسال نظر(0) ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید.... السلام علیک یا سلطان خراسان... آن دل كه به ياد تو نباشد، دل نيست قلبى كه به عشقت نتپد جز گِل نيست آن كس كه ندارد به سر كوى توراه، از زندگى بى ثمرش حاصل نيست.. یا امام رضا مددی......................
امکانات وب